نویسنده :
هرمیون - ساعت ٦:٤٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
چقدر تو این دنیا خوبی کم پیدا می شه؟! کاش می شد همه خوب باشن ای کاش!...
واقعا چرا ما آدما اینجوری هستیم؟ هان! چرا؟ چرا رسم خوبی رو بلد نمی شیم؟! چرا همهش فکر میکنیم باید با ریا کاری کنیم که همه فکر کنن ما آدم خوبی هستیم؟! چرا فکر میکنیم باید بقیه فکر کنند ما آدم خوبی هستیم؟! چرا کاری نکنیم که وجدان وروح خودمون، این خوبی رو تعیین کنه؟!
تگاه کردن به گذشته برای همه سخته ولی من روزی10000000000000000بار آرزو میکنم به کودکی برگردم... پاکی کودکی رو دوست دارم، دوست دارم چون می دونم بدون هیچ قصد و غرضی بوده.. او روزا وقتی یه آبنبات می خواستی و حاضر بودی تمام دنیا تو بدی و اون آبنباتو بگیری، واقعا اگه پاش می افتاد حاضر بودی بدی... یا وقتی تام و جری داشت و می دونستی داداشتم اون کارتونو دوست داره، اول میرفتی سراغش و بهش می گفتی با اینکه می دونستی اون یا می گه کار دارم یا حوصله ندارم! ولی تو بازم اصرار می کردی و اون انکار می کرد و اونقدر وقت صرف اصرارکردن به اون می کردی که وقتی می رسیدی، می دیدی تام و جری تموم شده! ولی بازم خوشحال بودی چون تنهایی، برنامه ی مورد علاقه ی داداشت رو نگاه نکردی! اون موقع که بچه بودیم همه رو زود می بخشیدیم چون به قول قدیمیا دلمون پاک بود(X) بود! پاک(X)! و چه خوب وبود اگه هنوزم اون پاکی و خوبی رو حفظ می کردیم تا امروز حسرت دیروز رو نخوریم....
نویسنده :
هرمیون - ساعت ۳:۳۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
در هر دقیقه ٢۵ بار مژه میزنیم،بنابراین ٢۵ بار این فرصت را داریم که دنیا را طور دیگری ببینیم!!!!
نویسنده :
هرمیون - ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
همه مون مسافریم... مسافرای دنیا، دنیایی که توش پر از غم و غصه و دلتنگیه!
دیشب داشت طنز ماسفران را از تلوزیون نشون می داد... اون ها از یک کهکشان دیگه بودن و از اینکه داخل جسم زمینیا شدن ناراحت بودن و با هاش عادت نداشتن!...
نمی دونم چرا ماها که می دونیم مسافریم این قدر به این دنیای مادی دلبسته شدیم؟! آخه چرا هان چرا؟! تنها فرق ما با اون مسافراا اینه که اونا به بدنهای زمینی خودشون عادت نکردن ولی ما کردیم! خیلی هم عادت کردیم... ما که می دونم این دنیا همه چیزش می ره ولی نمی دونم چرا بازم...
آخه مگه خود خدا نگفته بود که انسان(مخلوقی از خدا) دارای چنان هوش سرشاری هست؟!... پس کجاست اون هوش سرشار؟! چرا دودستی دنیا رو گرفتیم و ولش نمی کنیم؟!... حتما باید تو شیپور قیامت بدمن که ما بفهمیم بله چه اشتباه بزرگی کردیم؟!... ودر پایان هم با جمله ی "چقدر زود دیر مشود!" سعی کنیم اشتباهاتمون رو جبران کنیم؟! ولی دیگه فایده ای نداره...
تو این دنیای {...} که همیشه تنهایی حتی اگه بقیه در کنارت باشن! چه فایده که این قدر هواشو داری که از دستش ندی و در آخرشم تنها چیزی که برات می مونه
تنهاییه و بس...
نویسنده :
هرمیون - ساعت ٤:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
از دفتر خاطرات پریسا: مادرم کور بود و همیشه مایه ی ننگ من بود خجالت میکشیدم با مامانم به خیابون برم می ترسیدم یکی منو مسخره کنه تا این که… یک روز که ناهارمو فراموش کرده بودم مامانم مجبور شده بود برام بیاره مدرسه وقتی بچه ها ی کلاس فهمیدن مامانم یک چشم نداره همش منو مسخره میکردن بهم می خندیدن، منم که داشتم از خجالت آب می شدم منتظر بو د م زنگ بخوره برم خونه وقتی رسیدم خونه خیلی باهاش دعوا کردم که چرا آمدی مدرسه و مایه ی شرمندگی من شدی اونم هیچی نگفتو فقط بهم لبخند زد… سال ها می گذشت و من بزرگ تر شدم و تونستم با بهترین رتبه در کنکور وارد دانشگاه بشم بعدش هم بورسیه گرفتم و به امریکا رفتم در اونجا ازدواج کردم وصاحب فرزند شدم زندگی آرام و خوبی داشتیم تا اینکه یک روز… با صدای گریه و جیغ بچه ها از خواب بیدار شدم وقتی از اتاق بیرون امدم پیرزنی را دیدم که فرزندانم را در آغوش گرفته است آری او مادرم بود که برای دیدن من آمده بود واگر شوهرم میفهمید که او مادر من است دیگر حاضر به ادامه ی زندگی با من نخواهد بود بچه هایم را از آغوشش بیرون کشیدم و سیلی محکمی به او زدم! و به او گفتم "گورت را گم کن چرا نمیذاری با آرامش زندگی کنم"!... سالها گذست و من برای سمیناری به ایران دعوت شدم بعد از سمینار تصمیم گرفتم به خانهای که دوران کودکیام را در آن میگذراندم سری بزنم وقتی رسیدم آنجا کسی در را باز نکرد زنگ در خانهی همسایه را زدم در را که باز کرد با دیدن من اشک چشمهایش را گرفت از رفتارش فهمیدم اتفاقی برای مادرم افتاده. وقتی کفت:"تسلیت عرض میکنم" از ته دل خندهای کردم و گفتم:"پس راحت شدم" در همین افکار بودم که گفت:"راستی پریسا خانم مادرتون یک نامه هم براتون گذاشته که باید بهتون بدم" بعد ازمدتی او پاکتی را برایم آورد که روی آن با خطی شکسته نوشته شدهبود: برای دختر عزیزم؛ پریسا. نامه را باز کردم درون آن نوشته شده بود"پ:"سلام پریسا جان میدونستم یه روزی برمیگردی. هرچی باشه اینجا خونت بوده و سالهای زیادی رو در اینجا زندگی می کردی همیشه از خودم متنفر بودم که چرا باعث سرافکندگی دختری به زیبایی تو شدم. ولی با خودم میگفتم اگر باعث سرافکندگی تو هستم به جای آن تو میتونی تمام زیباییهای جهان رو ببینی و من با همون یک چشم هم میتونستم تو رو که تمام زندگی من بودی ببینم. دوست نداشتم این حقیقت رو بهت بگم ولی چارهای نبود … 4ساله بودی که تصادف سختی کردی و یک چشمت را در آن حادثه از دست دادی و من نمیتوانستم تحمل کنم دخترم با یک چشم زندگی کند تصمیم گرفتم چشم خودم را به زندگیام ببخشم و الآن هم پشیمان نیستم! امیدوارم من را ببخشی"!!
مادرت
نویسنده :
هرمیون - ساعت ۱:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
خداوند به ما رویایی را نمیدهد که تحقق بخشیدن به ان سخت باشد!